| من | صندوقچه | نامه رسونم |
|
مخم رفته استراحت.................
مخم رفته استراحت تا کي ؟؟؟ نميدونم چرا؟؟؟ چون به اين نقطه رسيدم که فکر نکردن آدمهارو شاد ميکنه و چه رنگي دنيايي که آدمهاش اصولا سراغ افکارشون نميرن و هر وقت در گذر ماه و سال يه کوچولو فکرشون به کار بيفته فورا اون فکر احمق و که بي اجازه وارد دنياشون شده بيرون مي کن و دوباره شادن و البته يادمون نره که اينجور ادما هميشه جوون ميمونن در جواب همه ي افکارو پريشونيم فقط يه جواب گرفتم....فکر نکن!!!! و الان که مينويسم دلم واسه نوشتن تنگ شده وگرنه هنوز مخم تو تعطيلاته تا کي؟؟؟؟ نميدونم!!! |+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 1:47 AM |
پاییز بیا که دل زمستانیم
در فراغت دست در دست بهار گذاشته تا نجوا کند از گرمی تابستانی که ذوب میکند هر آنچه با هم ساختیم . بیاو ببین آن بت یخی چه گر میگیرد از این گرما نابود می کند حریم اسرارمان را ویران میکند دنیای کوچکمان را که دیگر نجوایمان فریاد شده و آوازمان نعره فریاد از این گرمای گناه آلود پاییز بیا که چندیست بهار هم رسوا شده کجاست آن بنفشه های پاک
|+| نوشتتش........ مهدیه در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 5:33 AM |
خود کشی جرم است ولی نه به اندازه زندگی !!!! زشت است ولی نه به اندازه بودن!!!
یه شب وقتی دنیا برات سیاه میشه وقتی تیرگی دنیا زیاد میشه و دیگه ماهی هم نیست یه شب وقتی یه چیزی میخونی و میشنوی و میبینی که یادت میندازه که چقدر حقیری و بعد همه اینها یه سوال گنده میاد تو سرت که چرا هستی ؟؟؟؟؟ اونوقت یه شهامت بهت دست میده، بعد اینکه همه اشکاتو روونه کردی و به قولی اروم شدی ..هرچند خودت میدونی اروم بودن در حد یه رویاست برات،....همین زماناست که میشینی روتختت و یه تیغ برمیداریو بربر نیگاش میکنی انگار چی کشف کردی ....بعد با ارامش تمام تیغ رو میزاری رو مچ دست چپت و بعد یواش یواش می بری عقب و بعد با یه حرکت سریع.... نه وایسا .....باید یه چیزی بنویسی ....مبادا که انگ عاشقی بهت بزننو به دنبال معشوق بگردن... و ای وای که ننگ رسوایی بخوره رو پیشونیتو و هزارحرف ... و تازه تو نیستی که به همه ثابت کنی که همتون چرت میگین نامه رو مینویسو میذاری رو میز کنار تختت عروسکتو بر میداری میزاری زیر دستت که قرمز بشه با دونه دونه اشکای قرمز تنت....تیغ و بر میداری...نیگاش میکنیی ....میذاری رو دستت...به دستت نیگا میکنی صاف و خوش تراش . با خودت فکر میکنی اگه 1% احتمال زنده بودن باشه اونوقت این اثر میتونه خیلی چیزارو عوض کنه البته در جهت منفی !!! اینجاست که به یه نقطه میرسی که ایا ارزششو داره ؟؟؟؟؟ ولی کی ؟؟ یا چی ؟؟؟؟ خودتم نمیدونی . نمیدونی واسه چی میکشی فقط میدونی داری میمیری از شلوغی و ازدحام سرت داری خفه میشی تو حرفای نگفتت داری زنده به گور میشی تو تعصبات دین و طایفه و قبیلت و داری ذره ذره اب میشی تو ترسات... ترس از بودن...ترس از اینده ..این که باشم چی میشه ...نباشم چی...با کی باشمو با کی نباشم ...یه ترس کشنده که سرتاسر وجودتو گرفته ... دوباره به خودت حق میدی.... تیغو برمیداری..... mhb ولی ....اینبار دیگه شهامتشو نداری..... چرا ؟؟؟ خودتم نمیدونی ؟؟؟ |+| نوشتتش........ مهدیه در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 5:56 AM |
چرا این همه تبعیض برای جنسیتی که خود نخواسته ام ؟؟؟؟؟؟
محبوست می کنند به اسم عرف شلاقت می زنند به اسم شرع و محبوبیتی دروغین در دین ، خطا میکنی گناه می شود گناه میکنند می شود رنگ مردانگیشان قسم می خوری باور نمیکنند تا وقتی یکی از خودشان بر قسم تو صحه گذارد پاک هستی باور ندارند ،به کین ناپاکی خودشان حکم دین می اورند برای محکومیتت و ای وای که فریاد زنی بی دینی..... انوقت بی محابا کافر می شودی و مستحق همه چیز من زنم آزادم در محبس عرف فریادم تا پای دیواره های شرع نمی رسد بیدادم از قوانین دین جرم است و ای وای ان زمانی که دست به جنگ بردارم همان اول نابودم خودم، ذهنم، روحم، باورهایم و پاکیم همه زیر سوال می روند به جرم یک سوال چرا این همه تبعیض برای جنسیتی که خود نخواسته ام ؟؟؟؟؟؟ دلم برای زن بودنم می سوزد |+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 4:56 PM |
ااین است اکنون من ....
از بهار گذشتم و به پاییز رسیدم و اکنو ن...... که سرد سردم چون زمستان
عهد بستم و شکستم و حالا ........که بی قرارم از این همه نامردی عشق خواستم ولی به عادت رسیدم و حالا...توجیه بزرگی به اسم تقدیر بال میخواستم و اسمانی برای پرواز و حالا...... یک قفس دارم ....قفسی از جنس قانون و عرف و تضاد ...و ای وای که چه تضاد تلخیست بین اینها کاش مثل ماه بودم مثل ماهی زیبا بی قید و رها mhb |+| نوشتتش........ مهدیه در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 3:2 AM |
وقتی حرفای مثبت و منفی ادما جمع می شن تو کلمه ها و خالی میشن تو کاغذای سفید
وقتی حرفای مثبت و منفی ادما جمع می شن تو کلمه ها و خالی میشن تو کاغذای سفیدی که قبلش پر از پاکی بودن و شاید در ارزوی پرواز بودن تو دنباله یه بادبادک بزرگ . ادم دلش به حال کاغذ ها هم می سوزه ، دلش به حال خودکار که میتونست نقش گل بزنه بر دفتر رنگین ، و کاغذی که یه قایق بشه برای یه بچه که تو حوض خیالش با تمام بچگی آرزوهاشو به آب میفرسته ، حالا شده یه چرک نویس زیر دست آدم بزرگایی که از دنیا و آدماش فقط بدیو یاد گرفتنو نصف بیشتر عمرشونو تو اوهام و خیال بودن . یعد این همه نوشته هاست که ادم بزرگه خالی میشه ،راحت میشه ،سبک میشه ازهمه ی حرفای نگفتش و ناخواسته کاغذیو شریک خودش میکنه که شاید نمیخواسته شریک افکار ادما باشه . کاغذو قلم تلافی میکنه ، کی ؟؟؟ وقتی آدم بزرگ قصه ما یه شب بهاری میشینه و دفتر هزار برگشو ورق میزنه و به خیاله خودش فقط میخواد یه سرک کوچیک به پاییزش بزنه این برگه هان که کلمه هارو شمرده شمره دوباره به ادم بزرگه تحویل میدن و با هر کلمه همون غم و همون سنگینیو دوباره بر میگردونن اونا کار آدم بزرگارو تلافی میکنن بارها وبارها و بارها امان از دست کاغدها و شاید امان از دست ادمها.... |+| نوشتتش........ مهدیه در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 2:0 AM |
من!!!!!!!!!!!!!!!!
خب نمیدونم از کجا شروع کنم از این بحثی که تو این مدت کردم با همه
از اینکه به بی دینی محکوم شدم فقط واسه اینکه سوال کردم از خدام و دینم و اداب و خیلی چیزای دیگه از اینکه طی هزاران بحث جدید و ادمای جدید فهمیدم چقدر نافصم و چقدر بد، که خودمم واسه خودم متاسف شدم . از این که دوباره به این نتیجه رسیدم که وقتی میگن با نادون بحث نکن و اینکه ادم نادون باشه ولی گیر نادون نیفته یعنی چی ... اینکه فهمیدم یه عذر خواهی گنده به یه نفر بدهکارم یه نفری که اگه الان بهش بگم پر رو میشه :ی دوست دارم بهش بگم تازه فهمیدم که از بالا به دیگران نیگاه میکنم و چقدر این کارم بده چون تازگیه که یکی دیگه همینطور بهم نیگاه میکنه و به عمق بد بودن کارم تازه رسیدم . خیلی اتفاقا افتاد ، اتفاقایی که به دلیل کمی حافظه یادم نمونده و حرفایی که باید میزدم و تصمصم قطعی داشتم بیام بنویسم ولی نشد و کم کم گذشت و گذشتو کم کم یادم رفت و فقط بگم که سرم پر از حرفه حرفایی که شاید هیچ مخاطبی نداره و اخره اخرش به حکم دیوانگی فراموش میشه از همه اینا که بگذریم میرسم به کنکور که پنج شنبه هفته دیگست و من هیچی نخوندم و احتمالا از اخر اول میشم :ی mhb |+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 4:41 AM |
وقتی حرفا به اخر میرسن
وقتی حرفا به اخر میرسن
وقتی یه عالم حرف داری ولی نمیدونی و نمیتونی نظمش بدی و بنویسی تاا از شرش راحت شی اینجاس که ادم به مرز دیوونگی میرسه اینجاس که به هر دری میزنه تا بگه ولی نمیشه دقیقا همینجاست که شکننده میشی هم میتونی بشکنی هم خودت میشکنی اینجاس که دیگه هیچ حرف جدیدی وارد مغزت نمیشه اینجاست که تازه میشی شبیه یکی مث من و بعدش یعنی بعد بعدش میشی یه دیوونه که همش داره با خودش حرف میزنه و واسه دیگران هیچ حرفی نداره میشه دو تا شخصیت متفاوت یکی پر حرف ولی بی مخاطب یکی بدون حرف با انبوهی ادم که منتظرن بشنون والبته واسه این مخاطبا جز حرفای روزمره چیز دیگه ای نمیتونی بگی چون اینا اونی نیستن که مخاطب تو باشن اینجاس که یه تو ساخته میشه یه تویی که میشه مخاطب یه تویی که همیشه هست و در واقع نیست یه تویی که اگه نباشه دلت تنگ میشه و گاهی اونقدر دوسش داریو عاشقشی که براش حرفای عاشقانه میزنی این تو تا موقعی که تو بخوای هست زندگی میکنه عاشق میشه و وقتی نخوای فراموش میشه میره خیلی راحت ولی اخره اخر اینجاست که تو رسما دیوانه خطاب میشی از طرف ادمایی که احتمالا از دیوونگی هم چیزی نمی دونن mhb |+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 1:20 AM |
اقای موسوی خواهش میکنم تمومش کنید
آقای موسوی من به شما رای دادم شمارو قبول داشتم و همینطور آقای خاتمی رو چون برام نمادی از صلح بودین رای دادم چون میخواستم ار این جنگ و تحریم خلاص بشم , ...
اعتقاد دارم که تقلب شده و میدونم که برایی رسیدن به حق باید جنگید. ,ولی واقعا می ارزه ؟؟؟؟؟ جون این همه آدم بی گناه به هدر بره که چی ؟؟؟؟ فکر مکنم دیگه نمیتونم شمارو برتر از احمدی نژاد بدونم همونطور که اون داره برای موندن تو قدرت جوونا رو میکشه شمام برای رسیدن به همون جایگاه جوونارو ترغیب به خودکشی میکنید بله خود کشی چون این کار عاقبتش کاملا مشخصه واسه هممون کافیه آرماشی که بعد از 20 سال به دست آوردیمو دوباره به هم نزنید تو صلحه که خیلی کارا میشه کرد نه کشتارو جنگ حواهش میکنم تموم کنید mhb |+| نوشتتش........ مهدیه در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 3:12 AM |
وای خدایا سیاست چقدر کثیفه!!!!!!!
به این میگن تناقض ،به این میگن عدم توانایی تو تصمیم گیری ،دودلی بین موندن بودن یا نبودن و رفتن. به این میگن به سردرگمی بین باید ها نبایده هایی که غلط و درستشم هنوز مسیلست که واقعا کدوم درسته ؟؟؟؟ همه ی این احساساتم تقصیره یه سری آدمه که خودشون آخره ماجرا پاشونو رو پاشون میندازن و فقط نظاره گرن . وای خدایا سیاست چقدر کثیفه!!!!!!! آخه دختر جان پسر جان به تو چه مربوط که خودتو فدا کنی یکی دیگه برسه به قدرت وقتی آخرش همین آش و همین کاسه. اصلا فکر نکنی موافق این همه دروغم یا خودمو میزنم به نفهمی که آره هیچ تقلبی نبوده و هرچه آقایون میگن راسته و غیره غیره غیره ولی کسی که این قدرتو داره که رای این همه آدمو بالا بکشه مطمینا این قدرتم داره که همه این آدما رم بفرسته به درک. پس باید یه جور دیگه باهاش برخورد کرد نه اینکه بشی عروسک دست اقایون و مثل گوشت قربونی بندازن جلو یه سری ... که تا جون داری بزننت و اخرم نه حال رو داشته باشی نه اینده. هروقت یکی مث فایزه هاشمی حاضر شد خودشو بندازه جلو توپ اون موقع بیا بگو هاشمی حمایت میکنیم نه الان که بین اون همه محافط هنر کرده اومده اون وسط وایساده سخنرانی می کنه اخرشم هیچی به هیچی مطمین باش اگه بردی هم باشه واسه اونه نه یکی مث منو تو ما اول و آخر قضیه همون زندگی خودمونو میکنیم با این فرق که من که نمیرم تو این به اصطلاح تظاهرات دیگه هیچ پرونده ای پشت سرم نیست تا آیندمو سیاه تر از اینی که هست بکنه و تو که میریو یه چشمتم میدی و آخر هیچه هیچه هیچ فقط یه مهر سیاه رو پیشونت میمونه که آره طرف مخل امنیت اجتماعی . زندگی تو بکن وقتی میدونی که مجبوری تو این قسمت دنیا همیشه موندنی باشی.البته در صورتی که نمیخوای مرگتو جلو بندازی ...
mhb |+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 1:19 AM |
زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ... و این، رنج است.
|+| نوشتتش........ مهدیه در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 2:53 AM |
من........
دوست دارم برم...دوست دارم فرار کنم ...از خودم ...دیگه کم کم حالم از خودمم به هم میخوره ...دوست دارم برم ...بلکه رسیدم به یه جایی...ناکجا آباد...ناکجا آبادی که فقط دلم توش آرامش داشته باشه ...آرامشی که چند وقته به هر دری میزنم به دستش بیارم نمیشه ...انگارباهام قهر کرده...زندگی روی خوششو ازم پس گرفته باز. نا کجا آباد...شاید همون کویری باشه که که یه عمره حسرت پا برهنه دوییدن تو شنهای داغشو با خودم به هر جایی میبرم بلکه یه دری باز بشه و بهش برسم که....افسوس اینم نمیشه. برم تو کویرو شبشو با تموم وجودم ببلعم..جواب چشمک ستاره هاشو بدمو .. با ماهش...از خودم بگم. شاید ناکجا آباد من همون دریایی باشه که هنوزم خشمش تمام وجودمو به لرزه میندازه و نعره هاش یادم میندازه هنوز زندم... و آرامشش....زمزمه ای با خوش داره که منو هر لحظه به آغوشش دعوت میکنه...وسوسه میشم...برای چند لحظه...ولی بعد...به خودم نهیب میزنم ..این همون دریاس ...همون دریایی که اگه برم خودمو وتمام آرزوهامو تو آغوشش گم کنم ...غرق بشم ..فقطو فقط بعد 2روز منو...جسممو...به اولین خشکی پرت میکنه ... از خودش دور میکنه...درس مثل یه ... شاید اگر همیشه تو آغوشش نگه میداشت تا حالا توش خودمو گم کرده بودم شاید رفتم به یه دشت یه دشت سبز که چمناش تا زانوهام قد کشیدن...یه دشت پر از گلهای صورتی وحشی...تموم دشتو یه آفتاب داغ داغ داغ گرفته باشه ..و منی که لابه لای چمنها دراز میکشو خودم از همهی عالم پنهان میکنم کاش میشد رفت...از دنیای آدما..از حرفاشون...از زندگیشون بدم میاد.از آدمایی که بوی گند ریا و ... از چند فرسخی آدمو از هوش میبره و ناچاری یا شبیه خودشون بشی یا میخوام برم..جایی که من باشمو ماهو ستاره و دشتو ...و از همه مهمتر خدایی که انگار چند وقتیه جفتمون همو فراموش کردیم. |+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 1:46 AM |
تولد تولد تولدم مبارک!!!!!!!
امروز تولدمه
۵ اسفند ۶۶ همیشه ناراححتم تو روز تولدم نصفیا میگن شاید چون سنت میره با ولی نه این نیت چون چنین ادمی نیستم ولی به هرح تودم مبارک |+| نوشتتش........ مهدیه در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 12:34 PM |
امشب من بودم وتو بودی وماهی که به زور خود را به نیمه می رساند و زنی که زجه میزد!!! ومردان عریانی که که برادرم را از مجلسش هراسان کردند!!! و پدری که به حرمت چادر مرا بوسید!!!! و دخترکانی که نمیدانم چرا برای مجلس حسین بزک میکنند!!! و پسرانی که انگار مردونگی را با محکم کوبیدن زنجیر به رخ می کشند!!! و باز من که نمیدانم چرا برای حسین اشکی نمیریزم با این همه تبحر اینان در گریاندن!!! و باز تو که تنهایی و بی همتایی و همیشگی امسال هیچ چیزی تغییر نکرده بود و فقط یک چیز کم بود آن علم هایی که یادگار کودکیم و بازاچه و تهران و پرسه زدن و شربت و دیگ های بزرگ و قیمه و گم شدن در لابلای کوچه هایی که تا به آن روز ندیده بودیم و هزار خاطره خوش که دیگر تکرار نخواهد شد کاش علم ها هم بودند . |+| نوشتتش........ مهدیه در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 1:17 AM |
من باعصیان توآشناهستم.میدانم که فقط میخواهی باشی!من اشک روح تورا وقتی در بستربیگانه ای دست وپا میزنی،میبینم!ومیدانم که فقط یاغی شده ای.من دستهای لرزان توراوقتی ازترس غیرت! برادروسایل آرایشی ات راتوی سوراخهای دیوار اتاقت پنهان میکنی، می بینم وبعد وقتی همه را توی دستشویی ها ی عمومی وترمینال وتاکسیها رو میکنی وباحرص وولع به پوست شفافت می کشی و خود راتوی آیینه های کثیف مات می بینی،می فهمم که فقط خسته ای!من فریادهای پدرت را وقتی بخاطر گوش سپردن به صدای یک دوست غیرهمجنس محاکمه ات میکند، می شنوم ووقتی می بینم که ناخواسته به بستر آلوده یک انسان آلوده ترپناه میبری،می فهمم که فقط آغوشی امن میخواهی که آرام گیری!من روح زیبای تو راخوب می شناسم ومی دانم شاید اگر اینها نبود وتو فقط خودت بودی،ومی توانستی توی آرامش اتاقت خود راباروسری وبی روسری سیرنگاه کنی،آنوقت شایدخودت! حس میکردی باروسری قشنگتری!میدانم که اگر غیرت برادرت فرصت میدادکه گاه وبیگاه به اتاقت سرک نکشد ولباسهای زیرورویت را زیرورونکند که شاید عکس بیگانه ای ورژلبی آن زیرپنهان باشد،شایدخودت می توانستی صدای نفسهای آلوده راازصدای شفاف دوست تمییزدهی واضطراب درونت موجب نمیشد که این دوصدادرهم تداخل کند!من معصومیت کودک درونت رالمس میکنم وقتی به کوچه پس کوچه های شهرت می گریزی ولباسهای رنگی راازکوله پشتی ات بیرون می کشی وآنقدر هول میکنی که نمی دانی کدام رنگ زیباترت میکند وقروقاطی شلوار ومانتو روسری تعویض میکنی !ومیدانم که فقط میخواهی شاد باشی!من میدانم تو کودکی هستی که فقط پذیرفتن انتخابهای دیگران از ترس قهرها واخمها وکتکهای پدر وبرادر وشوهر وجامعه به یک کودک شبیه هست ودربقیه مواردیک خانم بالغی!وکاش فقط یک روز ازروزهای خدا دربست مال تو بود ووقت داشتی که ازمیان خود سرکش توی دستشوییها،خود خسته توی بسترهای پرازلک،خود مضطرب توی کوچه های خلوت وبن بست ،خود عاصی توی دفترخاطرات،خود قشنگت رابشناسی وبیرون بکشی!! |+| نوشتتش........ مهدیه در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 6:30 AM |
به گنجشک گفتند ، بنویس
به گنجشک گفتند ، بنویس
عقابی پریده عقابی فقط دانه از دست خورشید چیده عقابی دلش آسمان ، بالش از باد ، به خاک و زمین تن نداد . و گنجشک هر روز همین جمله ها را نوشت و هی صفحه صفحه و هی سطر سطر چه خوش خط و خوانا نوشت و هر روز دفتر مشق او را معلم ورق زد و هر روز گفت : آفرین چه شاگرد خوبی ، همین *** ولی بچه گنجشک یک روز با خودش فکر کرد : بای من این آفرین ها که بس نیست سؤال من این است چرا آسمان خالی افتاده آنجا ؟ برای عقابی شدن چرا هیچ کس نیست ؟ *** چقدر « از عقابی پرید » فقط رونویسی کنیم چقدر آسمان ، خط خطی بال کاهی چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ چرا نقطه هر روز باز از سر خط چرا ... ؟ برای رهایی از این صفحه ها نیست راهی ؟ *** و گنجشک کوچک پرید به آن دورها به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست به آن نورها و هی دور و هی دور و هی دورتر و از هر عقابی که گفتند مغرورتر و گنجشک شد نقطه ای نه در آخر جمله ، در دفتر این و آن که بر صورت آسمان میان دو ابروی رنگین کمان |+| نوشتتش........ مهدیه در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 2:42 PM |
من .... 4
نمیدانم گناهم چیست
کدامین مرد را با کلامم با گریه آشنا کردم از کدامین کودک خندان تبسم را ربودم یا کدامین بانوی سرزمین یاس را با بیابان آشنا کردم بر کدامین چهره خنان سرود اشک را خواندم بر کدامین زخم بی درمان نمک از بخل پاشیدم من کجا ماه را برای خود به یغما برده بودم من کجا خورشید را از بذل و بخشش منع ک ردم من کجا بد کرده ام بر برگ سبز نو رسیده و کجا له کردهام برگ چو آتش بر زمینها ریخته که چنین کرد زمان با دل و تنهایی من ؟؟؟ |+| نوشتتش........ مهدیه در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 1:19 AM |
....
شاخه گل جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با یک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن می کرد. "جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید: زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبی مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست
|+| نوشتتش........ مهدیه در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 2:26 AM |
لیلی عاشق شد ،من به دنیا آمدم
"امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من می گذرد و من چند ساله ام؟نمی دانم كی بود كه حواسم پرت شد و تاریخ تولدم را گم كردم، نمی دانم كجا برای آخرین بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمی دانم چرا تقویم هایم را دور انداخته ام. از مادرم می پرسم من كی به دنیا آمدم؟ مادرم فكر می كند و فكر می كند و یادش نمی آید، اما می گوید آن روز كه تو به دنیا آمدی، زمین می چرخید، دور خودش می چرخید و دور خورشید می چرخید و دور خدا؛ و من پرس وجو می كنم و می بینیم زمین هنوز هم می چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشید و هم دور خدا.به مادرم می گویم: فكر كن، باز هم فكر كن، شاید چیز دیگری هم یادت بیاید. مادرم فكر می كند و یادش می آید آن روز كه من به دنیا آمدم فردای روزی بود كه از بهشت بیرون آمده بودند. فردای روزی كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از این و آن می پرسم و می فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا می كند و حوا هم هر روز وسوسه.مادرم باز فكر می كند و به یاد می آورد، روزی كه من به دنیا آمدم، همان روزی بود كه لیلی عاشق شد و همان روزی بود كه مجنون سر به بیابان گذاشت، و من می پرسم و می فهمم كه لیلی هر روز عاشق می شود و مجنون هر روز سر به بیابان می گذارد حالا كه نمی دانم كی به دنیا آمدم و حالا كه نمی دانم چند ساله ام، چه فرق می كند كه جوانی كنم یا پیری. حالا می توانم از روی تاریخ و تقویم سر بخورم، از روی سَرِ ثانیه ها و ساعت ها. حالا دیگر برای من یك سال و یك قرن چندان تفاوتی نمی كند.حالا كه نمی دانم چند ساله ام، پس می توانم پیرزنی هزار ساله باشم كه در كوچه های بلخ زندگی می كنم، در خانه ای گلین. یا می توانم شاعری روستایی باشم كه صدها سال پیش در جست وجوی نام و نان راهی غزنین شده ام و دربار پادشاه. حالا كه نمی دانم چند ساله ام، پس شاید جوانی هفت صد ساله باشم كه در میدان شهر نیشابور می جنگم و می جنگم و آخرش به شمشیر نامرد مغولی كشته می شوم.شاید عارفی باشم دست از دنیا كشیده و دل از مردم بریده، در خانقاهی در شهر هرات، و شاید دوشیزه ای شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گیسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق می شوم!توی دفتر خاطراتم می نویسم:امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من می گذرد و من چند ساله ام؟ چیزی به یاد نمی آورم، جز این كه امروز، اكنون است و این جا، زمین است و من، انسان."
عرفان نظر اهاری |+| نوشتتش........ مهدیه در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 1:10 AM |
خاطرات جبرییل
فرشته به بخش 13 احضار شد....خبر جدید این بود: خدا یك آفریده تازه خلق كرده، ابلیس در این مورد زیادی اظهار نظر كرده و از بهشت اخراج شده!.... فرشته بوی دردسر را به خوبی استشمام می كرد.... زیاد طول نكشید تا بفهمد حدسش درست بوده :" جبریل شمایید؟!بنشینید... مسولیت هدایت و كنترل آفریده جدیدمان با شماست....كار سختی نیست...آفریده كاملیست....احتمالا اسمش را " آدم" بگذاریم....خودمان هم كمكتان خواهیم كرد...این یكی بی نقص است؛ضد ضربه....تمام اتومات...قدرت موتور 70 ضربان در دقیقه...خود ترمیم ...و از همه مهمتر خودش خودش را تولید می كند ...لازم نیست چهار چشمی بپاییدش ....فقط نیم نگاهی بیاندازید كار دست خودش ندهد....سوالی نیست؟" فرشته چیزی نفهمید ، با خود فكر كرد:" سوالی هست! چرا خلقش كردی؟! چرا تازگیها مدام خلق می كنی...كم دردسر داشتیم با قبلیها كه فرستادی آن سر كهكشان!؟!" ولی ترجیح داد بگوید:" خیر قربان....از كی شروع كنم؟" جواب رسید:" از الان " وقتی به اتاق كنترل رسید ....برای اولین بار قیافه " آدم" را دید! ...هی! صبر كن انگار دو تا بودند!!! كسی از "دومی" حرفی نزده بود!! به هر حال فرقی نمی كرد هر دو كریه بودند و به جز چند تفاوت جزیی ، در كلیات یكسان ؛ صورتی پهن با دو چشم برجسته و عجیب و یك چاك بزرگ زیر برجستگی وسط صورت!!!!!! لخت و خالی!!! كاملا واضح بود كه گِلی اند! خلاصه اینكه اصلا به دلش ننشست!.... بهشت فقط همین اعجوبه را كم داشت! آنقدر توی ذوقش خورده بود كه ترجیح داد ..."آنها" را روی كنترل اتوماتیك رها كند و گپی با عزراییل بزند! هنوز چند قدم دور نشده بود كه آژیر خطر به صدا در آمد!!! ماتش برد: آدم داشت " میوه ممنوعه " می خورد!!!!!!!!لعنتی....! سریع دست به كار شد.....گرچه خیلی دیر بود.....فقط سعی كرد جلو خوردن "دومی" را بگیرد! كار از كار گذشته بود......همه خبر دار شدند.....چه افتضاحی .....جلسه اضطراری تشكیل شد! تنها متهم پروند خودش بود:" جبرییل" اتهام:" اهمال در كنترل مخلوق جدید " اما او در دفاع از خود به همه چیز متوسل شد : " ابلیس آمد ....."دومی" روی اعصاب " آدم " آنقدر راه رفت .....كه سیستم از كنترل خارج شد...! " دفاعیاتش تا حدی موثر افتاد.....خدا را شكر كسی حالش را نداشت جریان را باز بینی كند! حكم صادر شد:" از آنجایی كه مخلوق مورد نظر پس از چند سال از كار خواهد افتاد ، تا از كار افتادگی كامل به انبار منتقل شده و در بایگانی " زمین " محبوس خواهد شد.....در طی این مدت، متهم، جبرییل فرشته نژاد، مسول مستقیم كنترل مخلوق مزبور خواهد بود....این حكم در بارگاه عدل الهی صادر شده و قابل تجدید نظر یا تخفیف نخواهد بود!" رای كه صادر شد ...فرشته نفسی به راحتی كشید....فقط چند سال صبر لازم بود..."آدم" و" دومی" كه از كار می افتادند ...پرونده نیز خودبخود بسته می شد! و همه چیز به خوبی و خوشی پایان می یافت ..انگار نه انگار از اول خبری بوده...بعد از آن هم، با این گندی كه بالا آورده بود، دیگر كسی به سراغش نمی فرستاد....چه بهتر! اما چند ماه گذشت، وقتی " هابیل " و " قابیل" زاده شدند ،تازه فرشته فهمید " دومی" به چه كار می آید!!!و چندین قرن گذشت تا فرشته دریافت " خودش خودش را تولید می كند " یعنی چه! فرشته هنوز در گیر" آدم" است ... دیگر عادت كرده هر روز چهره مسخره نوادگان آدم را ببیند و نخندد.....عادت كرده كارهای عجیب و غریبشان را ببیند و سر و سامان دهد...دیگر كمتر گزارش ارسال می كند و برای رفع مشكلات زمین كمك می طلبد...یاد گرفته چگونه مشكلات را حل كند...برای كنترل زمینیان به قدری از ابلیس "مایه گذاشته" كه از شمارش خارج است.... هر لحظه عده زیادی از" آدمها "و "دومی ها " از كار می افتند و عزراییل از بایگانی خارجشان می كند...و فرشته هر بار كه لاشه ی بیجانشان را می بیند با خود فكر می كند :" اینها تنها مخلوقاتی اند كه طعم میوه ممنوعه را می دانند!! " ------------------------------------------------------------------------------- به راستی میوه ممنوعه چه طعمی دارد؟ " دومی" هنوز نمی داند! |+| نوشتتش........ مهدیه در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 8:7 AM |
مهتابی بودن را ترجیح میدهم ..
زیباست آنقدر که مرا مجنون خود کرده
و آنچنان نورانیست که تیرگی شبهایم بی او به ظلمت و تاریکی می شتابد و آنقدر بزرگ است که هزارن ستاره به پایش نمیرسند و تنهاست... درست مثل من ..... تنهایی ماه را به جمع ستاره های کوچک نرجیح میدهم با آنکه میدانم نورش قرضی ...عمرش ناپایدار...و زیباییش دروغین است ولی باز هم مهتابی بودن را ترجیح میدهم ...
|+| نوشتتش........ مهدیه در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 6:12 AM |
من............2
امرو کتاب(انگاربه من گفته بودی لیلی ) اثر سپیده شاملو رو خوندم
ازمریم گرفته بودم و مثل خوره های کتاب سره نصف روز تمومش کردم.البته اینم بگم که مهمون داشتیم به مدت چند روز و به همین دلیلم چندین روز بود که یه خواب راحت نداشتمو در حین اینکه واسه بچه مهمونمون پرتقالو اماده نوش جان کردن میکردم کتابرو میخوندمو یه طوری رفته بودم تو کتاب که مهمون کتاب نشناسمون کنجکاو شده بود که مهدیه چی میخونه خلاصه تمومش کردم دیگه چشام داشت از کاسه در مومد که ناگهان نثرشو دوست داشتم انقدر که شاید به دیگران هم پیشنهاد بدم که بخونن ولی چون قبل از خوندن از دورو وریا حرفای منفی در مورد کتاب شنیده بودم شاید جرات اعلام نظر نداشتم کتاب قشنگی بود یه جور غم سرتاسرش بود یه جور .... نمیدونم چه کلمه ای استفاده کنم یه جا شنیدم که هر اثری که بتونه چند لحظه ذهن مخاطبو با خودش درگیر کنه اثر موفیه خوب من ذهنم درگیر شد خانوم سپیده شاملو بهت تبریگ میگم |+| نوشتتش........ مهدیه در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 8:9 AM |
من........1
نمیدونم شاید وقتی امروز مامانم منو مسخره کرد تازه یامم افتتاد که حرفام واسه همه جالب نیست این حرفا واسه همه جذابیت نداره و شایدبتونم بگم اینا فقط دغدغه های فکریه منه نه کس دیگه از اونروز تصمیم گرفتم حداقل یگه تو خونه اوم جلو مامانم حرفی نزنم میگم جرا مسخره میکنی میگه مهریه جان تو تا زمانی که خداو پیغمبرو دیینو آیینو کیشو مذهبو به سوال بگیری قضیه همینه من دوس ندارم بشنوم چون گناه تویی که میگی با گناه منی که میشنوم یکیه بهش میگم کدوم گنا خودشون گفتن شک کنین تخقیق کنین بعد یقین بیارین بعدشم من با دینو مذهبتون کاری ندارم من با اعتقادات کار دا که به اسم مذهب به خرد ما دادن و منو تو هم ازش اطاعت میکنیم اونجا بود که هدیه اومد وسط و گفت تو از همه شاکییییی!!!! گفتم من ؟؟؟؟ گفت اره . منم دیدم نه بابا این که مثلا هم نسلمه نمیفهمه چی میگم چه برسه به مامانم که 30 سال ازم بزرگتره و ماله یه نسل دیگست خلاصه تصمیم گرفتم اینجا بنویسم من میگم اسلام یه دین مرد سالارانست میگی نه ؟؟ دلیل بیار منم میگم هست دلیل میارم بدبختی اینجاست که یه قومی با عظمت ایران با این همه سابقه تاریخی الان میاد قوانینشو براساس مذهب میزاره.به نظرم دین از سیاست جداست اینطوری میشه عاقلانه تصمیم گرفت نمیگم دین بی عقلی ولی احساسات هست همین مردم تا یکی بگه مثلا امام زمان اومد به خوابم گفت تو رییس جمهور شو بعد دونفرم تاییدش کنن مطمین باشد اون رییس جمهور میشه حتی اگه بینش سیاسیشو نداشته باشه این خیلی بده یعنی میتونم بگم اقتضاحه از اونطرف با استفاده از همین دین زنهای اصولا به حساب نمیان واسه خودمو خیلی زنهای دیگه که الان تو ایران یا عربستان زندگی که چه عرض کنم بقا دارن متاسفم
|+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 1:5 AM |
خیلی متن قشنگی بود
همین از صداقت من بس که با کمال شهامت میگم دزدیه و با نهایت امانت داری سایتشم میدم
-------------------------------------------------------->>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
یادت میآید؟ وقتی که توی شرکت بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟ فردایش که روی میزم یک جغجغه گذاشته بودی؟ مگر چه اشکالی داشت؟ از تو کوچکتر بودم که بودم. دیپلمه بودم که بودم. مگر بهت نگفتم آدم حساسی هستم؟ از این شوخیها بدم میآید. فردایش هم که جلوی همکارها زدم بیخ گوشت برای همین بود. این که هیچ کس بهتر از من پیدا نمیکردی. حتی اگر از مینهسوتا و ریودوژانیرو، میگرفتی میآمدی آدیس آبابا، تا بوداپست، و می رفتی تا بمبئی.خودت هم گفتی که من دیوانهام. ولی نمیدانستی دیوانهها همیشه عاشق میمانند. حتی وقتی که تو با یکی دیگر ازدواج کرده باشی. حتی وقتی بچهدار شده باشی. حتی وقتی توی جادهی چالوس تصادف کرده باشی و خاکسترت هم پیدا نشده باشد.روحت که فعلا به این طرفها رفت و آمد دارد ان شاء الله؟ خیلی خوب. میتوانی بروی و ببینی، شوهرت، آقای مهندس، هر شب پیش یک لکاته میخوابد. میتوانی التماسهایش را بشنوی وقتی که به یک روسپی میگوید یک شب دیگر هم پیشش دوام بیاورد. و میتوانی بیایی من را ببینی که اینجا توی این تیمارستان لعنتی، شبها که میخواهم بخوابم، خانم پرستار باید بیاید و برایم جغجغه بزند.
http://gouril.blogfa.com/post-76.aspx
|+| نوشتتش........ مهدیه در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 و ساعت 0:42 AM |
نشان مرا بپرس
ای که تو را در گذر نسل ها و عمر ها یافته اممن نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم.با آسمان آشنا شو،با ستارگان انس بگیر،با آن ها معاشرت کن!با ماه، رفیق شو،با آسمان شب ها خو بگیر،آن جا وطن ماست،سرزمین آزادی ماست،میعادگاه آزاد ماست.من در هر ستاره، در جلوه هر مهتاب،در عمق تیره هر شب،در هر طلوع، در هر غروب،چشم به راه آمدن تو ام.بیا، هر شب بیا!از ستاره ها نشان مرا بپرس،از مهتاب سراغ مرا بگیر،از سکوت کهکشان هازمزمه مهر جوی مرا با خود بشنو!بیا، هر شب بیا!در خلوت هر مهتاب، تنهایم.در سایه هر شب، چشم به راهت گشوده ام.در پس هر ستاره پنهانم.در پس پرده هر ابر، در کمینم.بر سر راه کهکشان ایستاده ام.بر ساحل هر افق منتظرمبیا، خورشید که رفت.بیا، شب را تنها ممان.تاریکی را بی من ممان.من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،با دیو شب تنها نمانی.دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است،خطرناک است،وحشتناک است.پرنده معصوم و کوچک من!آفتاب که رفت پرواز کن،از روی خاک برخیز،این خرابه غم زده را ترک کن!
دکتر علی شریعتی.
|+| نوشتتش........ مهدیه در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 6:40 AM |
در لحظه
به تو دست ميسايم و جهان را در مييابم، به تو ميانديشم و زمان را لمس ميکنم معلق و بيانتها عُريان. ميوزم، ميبارم، ميتابم.
آسمانام ستارهگان و زمين، و گندم ِ عطرآگيني که دانه ميبندد رقصان در جان ِ سبز ِ خويش.
□ از تو عبور ميکنم چنان که تُندری از شب. ــ ميدرخشم
و فروميريزم. ۱۹ مرداد ِ ۱۳۵۹ |+| نوشتتش........ مهدیه در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 2:31 PM |
توازی ردِّ ممتدّ ِ ...
توازی ردّ ِ ممتّد ِ دو چرخ ِ يکي گردونه
در علفزار... جز بازگشت به چه ميانجامد راهي که پيمودهام؟ به کجا؟ ساماناش کدام رُباط ِ بيسامانيست با نهال ِ خُشکي کَجمَج کنار ِ آبداني تشنه، انباشته به آخال درازگوشي سودهپُشت در ابری از مگس و کجاوهيي درهمشکسته؟ ــ: کجاست بارانداز ِ اين تلاش ِ بهجانخريده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
کدام است دستآورد ِ اين همه راه؟ ــ:
عروسکاني رنگين از کولبار ِ وصلهبروصله برآوردن؟ |+| نوشتتش........ مهدیه در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 2:9 PM |
|
درباره من و وبلاگم و ....
یک انسان ...یک محیط.....و هزاران حرف نگفته......و جایی برای نگفته ها
منوی
اولین صفحهنامه رسونم در روزنه این خبرها بوووود خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها قبلنا اینارو نوشتم
88/08/01 - 88/08/0788/06/05 - 88/06/21 88/05/22 - 88/05/31 88/05/05 - 88/05/21 88/04/22 - 88/04/31 88/04/01 - 88/04/07 88/03/22 - 88/03/31 88/01/05 - 88/01/21 87/12/05 - 87/12/21 87/12/01 - 87/12/07 87/10/05 - 87/10/21 87/10/01 - 87/10/07 87/09/22 - 87/09/30 87/09/08 - 87/09/14 87/09/01 - 87/09/07 87/08/22 - 87/08/30 87/08/05 - 87/08/21 87/08/08 - 87/08/14 پيوندها
روزنه صورتیکلبه نارنجی روز بلاگ همیشه بهار اتاق من اعتراف نامه کافه دیزاین موج نارنجی دختر پسرا قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
||||||||||||||
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |